شاد باش

صبحی پر از ترافیک
حس تازه «لوکس»
باز هم جلسه ساعت دو فردا
تلاش مردابی نماندن دم غروب ...
هی...


و لحظه همین است
همینی که می بینمت
آنسوی قاب نئونی نارنجی چشمک زن شیرینی فروشی
29 سال را میخری
تا بازدمی آنرا به خاطرات بسپرد

نوایی می چرخد
تو را نگاه می کنم
ماهور و آرام ...
چشمانت می خندند
گونه ات مهربانی را تا زمین می آورد
خستگی چشمانم را می بندد
و خوابی از جنس شب سی سالگی مرا تجربه می کند

   + حامد - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

ت ر و ر !؟

آهای!!

نخواهید این روزها رو!

نخواهید!

 

   + حامد - ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ٢۳ دی ۱۳۸۸

فریدون مشیری

روزهای نوجوونی خیلی شعرهاش رو می خوندم. کتابی ازش داشتم، با خط صومی، از طرف محجوبه و وحید، هدیه تولدم بود. یادش به خیر! ساده اما زیبا و عمیق. خدا رحمت اش کنه. سال 79 تازه دانشگاه قبول شده بودم که خبر فوتش رو شنیدم. این روزها وقتی این ترانه رو زمزمه میکنم، تو ذهنم به احترام «فریدون مشیری» بلند می شم و می ایستم:

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ِ نا هنجار
تفنگ ِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل
دلی لب‌ریز از مهر تو
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن زبان خشم و خون‌ریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر!
گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار
تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا دادست، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت،
این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست
ولی حق را برادر جان
به زور این زبان نافهم آتش‌بار نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

 

   + حامد - ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٩ دی ۱۳۸۸

درباره ارتباط ایرانی (2)

لطفا لینک زیر را مشاهده کنید:

http://www.freeimagehosting.net/uploads/53ca446f12.jpg

 

 

   + حامد - ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢۳ آذر ۱۳۸۸

درباره ارتباط ایرانی

«ارتباط ایرانی» نام برنامه ای بود که تمام تلاشش رو کرد تا صرفا از دید علوم ارتباطات درباره تاریخ و فرهنگ ایران بررسی و قضاوت کنه، اما مسایلی در این برنامه گفتگوی تلوزیونی مطرح شد که به نظر من کمی خارج از عرف رسانه ای حال حاضر رسانه مجاز ماست. خوشبختانه، بجز قسمتهای آخر، بدون زمانبندی قبلی، در زمان پخش این برنامه 13 قسمتی، تلویزیون ما شانسی روی کانال 4 بود!
دکتر محسنیان راد که تا قبل از این برنامه شناختی از ایشان نداشتم و راستش در حال حاضر هم شناخت بیشتری ندارم، تلاش قابل توجه و ارزشمندی در جمع آوری منابع و به انجام رسوندن این تحقیق انجام داده اند.
راستش اینکه در قسمت های اولیه این مجموعه، علاقه به تاریخ و ایران باستان و نگاه جدیدی که این مقوله رو بررسی می کرد من رو جذب کرده بود اما در ادامه همین نگاه جدید نتایجی را حاصل کرده بود که ارزش این کار تحقیقی رو دو چندان کرد. نتایجی که شاید از محدوده علوم ارتباطات هم عبور کرده و ارزش روانشناسی، فرهنگی و جامعه شناسی هم داشته باشه.
دوران نوجوانی زمانی که در کتب تاریخ مدرسه، شرح حال مردم فلات ایران رو می خوندم، چاره ای نداشتم که از روی چهار تا جمله که اکثرا حرف از ظلم و ستم می زد تصویری از زندگی آن روزهای مردم ایران زمین داشته باشم. دوران حمله مغول با کشته ها، ویرانی ها، آتش سوزی ها، غارت ها و هتک حرمتها نقطه اوجی در تاریخ ستمدیدگی مردم ایران بود. دورانی که با این شرح حال، دکتر محسنیان راد - با اندوه عمیقی در چهره اش - اون رو دوران از بین رفتن ارتباط ما با تاریخ مردم پیش از آن دوران توصیف کرد. اما تاکید دکتر محسنیان راد بر بررسی از دید علوم ارتباطات، شاخص های جالبی برای توصیف آن دوران و تاثیرات آن در فرهنگ ایران ارائه کرد.
انسان ذره ای عنوانی ست که دکتر محسنیان راد اینگونه توصیف اش می کنه: انسانی که در شرایط استبداد زندگی می کنه، منافع شخصی اهمیت زیادی پیدا می کنه، هر کس غم نان خودش رو داره و باید گلیم خودش را از آب بیرون بکشه. علت: شرایط ناامن و بی ثبات استبداد، باعث بی اعتمادی به آینده می شه و حفظ حیات به مهمترین هدف تبدیل می شه، و همه اینها منجر به صفاتی همچون فرصت طلبی، هوشیاری و ... . اما با توجه به این نکته که هر کنش و واکنش انسان، آگاهانه یا نا آگاهانه تلاشی برای برقراری ارتباط با بیرونه، این صفات باعث چه آثار و رفتارهایی می شه؟
ادبیات، غنی ترین منبع تاریخی کشور ماست و دکتر محسنیان راد این رو اساس مستندات تحقیقاتش قرار داده و با ابتکار جالبی، تعداد اشعاری که در مدح و ستایش صاحب منصبان هست رو به تفکیک قرن ها روی نمودار می بره! دوران قرن سوم یا چهارم نقطه اوج این نمودار رو به خودش اختصاص می ده و در سایر قرن ها هم «هر که ظلم اش بیش، مدح اش بیشتر...»
آن روزهای نوجوانی، همیشه و مخصوصا درس های آخر همان کتابها، سرشار از امید، صحبت از سعادت زندگی معاصر ما بود، جایی که سلطنت ستمشاهی با دیانت و آگاهی مردم به پایان می رسه. (البته مطلب جالبی از وبلاگ «درخت گلابی» در رابطه با تغییراتی در همین کتابها رو می تونید از اینجا بخوانید). اما جالب اینکه «نمودار ارتباط ایرانی، با عرض از مبداای بیشتر از یک سوم عرض از مبدا قرن سوم یا چهارم، نقطه اوج دیگری رو در قرن 14، روزگار ما، به خودش می بینه ... .» روزگاری که این روزهایش، نقطه عطفی رو در تمام درس های آخر کتاب تاریخ دوران مدرسه ما رقم زده. و علامت سوال بزرگی رو روی اون درس ها گذاشته. مظلوم و ظالم دو مفهوم هستند که در کنار هم تحقق پیدا می کنند. آیا واقعا استبداد عامل ناهنجاری های کشور ماست؟ ولی چرا همیشه کشور ما در فضای استبدادی به سر می بره!؟
دیروز 16 آذر بود و من در دانشگاه شاهد اتفاقات زیادی بودم... . امروز فضای دانشگاه کمترین شباهتی به دانشگاه داشته و فردا به نشانه اعتراض کلاس ها تشکیل نمیشه. از کار که به خونه برمی گشتم صدای الله اکبر در محله ها پیچیده بود ... . ترانه قدیمی استاد محمد نوری رو زیر لب زمزمه میکنم:

می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان
صدا صدای مهتاب
امید و امید که جاودان شود بهاران
صدا صدای آفتاب

وای! به گوش من می آید
صدای ساز مرد چوپان
وای! چه قصه ها می گوید
ز لاله سرخ بهاران

 

   + حامد - ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳۸۸

لغزش

با هرچه بوی مرگ داشت
                        سر جنگ داشت

گاه حتی
                   با  زندگی!

 

   + حامد - ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ٢٥ مهر ۱۳۸۸

روز نو

امروز روز متفاوتی با روزهای دیگر بود. حداقل تفاوت‌اش هم در خرق عادت صبح سر کار رفتن و شب به خانه برگشتن. مدت نسبتا زیادی از روزهایی که به هوای نشستن سر کلاس دانشگاه صبح از خانه خارج می‌شدم گذشته. برخلاف آن سالها که از مادرم خداحافظی می‌کردم امروز همسرم تا در خانه همراهی‌ام کرد و به جای حرکت به سمت میدان آزادی، راهی میدان انقلاب شدم. دوباره سر کلاس نشستم و دوباره در اولین جلسه خودم رو معرفی کردم و دوباره خطوط نوشته شده استاد رو روی تخته دنبال کردم. دانشجو ها دیگر نسل جدیدی هستند متفاوت از هم نسلان خودم. از ظاهر گرفته تا بیان‌ها و دغدغه‌ها که جسته و گریخته ازشون می‌شنیدم. اما دانشگاه هنوز همانطوریست که در ذهنم بود. جایی برای پرداختن به ذهنی که از اندیشیدن و آموختن سیری نداره: از استادی با ظاهری شیک و پرطمطراق، از استادی دیگر با ظاهری ساده و رویی خوش، و از گروه دانشجویانی که در محوطه روبروی کتابخانه جمع شده بودند و با هم همصدایی می‌کردند و گروه دانشجویانی دیگر که با همصدایی بر علیه اینان شعار می‌دادند. اشتیاق زیادی دارم از اینکه باز به محیطی بر‌می‌گردم که تفاوت زیادی با فضای چند سال اخیر دور و بر و ذهنم داره. اینجا همیشه چیزی برای عرضه هست...

می‌دانم باز روزهای خوبی خواهیم داشت و خلاصه از تلاشم و از اینکه دوباره دانشجو شده ام خوشحالم.

   + حامد - ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ٦ مهر ۱۳۸۸

می‌نویسم. پس هستم!

برای تو
برای او
برای ما

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود!

-------------------------------------

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
اى بغضِ گل انداخته، فریادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چیست که از خویش به در شو

گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد، اى سینه سپر شو

خاکِ پدران است که دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو

دیوارِ مصیبت کده ىِ حوصله بشکن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهکان را بدرانى
چون شیر درین بیشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فریاد به فریاد بیفزاى، که وقت است
در یک نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ایرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ایران ِکهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو

شعر از زنده یاد فریدون مشیری. اجرا شهرام ناظری

-------------------------------------

   + حامد - ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۸ تیر ۱۳۸۸

یاد خورشید خانم

تو تازه تری، از حس بلور
معصومیت شعر فروغ، محجوب
تو یه نعمتی، تو دنیا
مثل رفیق خوب

تنت ضریح کعبه پر عشق
من زائر پر اشتیاق تو
من عابدم، پاک و اهورایی
محراب من خاک اتاق تو

   + حامد - ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱٩ دی ۱۳۸٧

برف نو

 

پاکی آوردی ای امید سپید . . .

 

پانوشت : فرصت نوشتن ندارم، برای همین به عکس رو آوردم!
توضیح عکس: خیابان ولی عصر - اولین برف تهران آذر ماه ٨٧.

   + حامد - ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢٦ آذر ۱۳۸٧