فریدون مشیری

روزهای نوجوونی خیلی شعرهاش رو می خوندم. کتابی ازش داشتم، با خط صومی، از طرف محجوبه و وحید، هدیه تولدم بود. یادش به خیر! ساده اما زیبا و عمیق. خدا رحمت اش کنه. سال 79 تازه دانشگاه قبول شده بودم که خبر فوتش رو شنیدم. این روزها وقتی این ترانه رو زمزمه میکنم، تو ذهنم به احترام «فریدون مشیری» بلند می شم و می ایستم:

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ِ نا هنجار
تفنگ ِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل
دلی لب‌ریز از مهر تو
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن زبان خشم و خون‌ریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر!
گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار
تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا دادست، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت،
این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست
ولی حق را برادر جان
به زور این زبان نافهم آتش‌بار نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

 

/ 2 نظر / 21 بازدید
محمد حسین ابراهیمی

باکوله باری از نگرانی 1 - دغدغه های نبود رضا رحیمی 2 - نصیحتی به سید مهدی موسوی روزگار را می پکانم