مرور . . .

از بانک بیرون اومدم و در پیاده‌روی خیابان اصلی به سمت محل کارم حرکت کردم. به کوچه شرکت رسیدم و پیچیدم داخل کوچه. از کنار خونه‌ای می‌گذشتم که بوی چای تازه دم و نان تازه‌اش از پنجره طبقه اول بیرون می‌اومد. زیر نور آفتاب ساعت 8 صبح یاد دوران کودکی‌ام افتادم که طلوع خورشید رو از بالکن خونه باغ زیر سایه دماوند نگاه می‌کردم و بوی چای و بخار سماور و شیر و سرشیر رو از نشیمن می‌شنیدم. قدم‌هام رو آهسته کردم و تا بیشتر تخیل کنم که سرو صدای شکمم یاد صبحونه‌ام انداخت. به بقالی که رسیدم پیچیدم تو. یه شیرکاکائو و کلوچه خریدم و برگشتم به سمت شرکت.
     پله ها رو طی کردم و به اتاق محل کارم رسیدم. کیف و دفتر‌چه ها و فیش‌ها رو روی میز انداختم. رو صندلی نشستم و پاکت شیر کاکائو رو برداشتم. نگاهم به یه دایره افتاد که کنارش نوشته بود «محل قراردادن نی». ای دل غافل! نی یادم رفت بگیرم. به زحمت یه گوشه‌ای از پاکت رو سوراخ کردم و کمی نوشیدم. شیر کاکائوی پاک! یاد دبیرستان افتادم: دیگه صبحانه بخور نبودم. هر از گاهی صبح‌ها جلو بقالی سر کوچه یک شیرکاکائو شیشه‌ای می‌خوردم. و بعد قدم زنان تا دبیرستان می‌رفتم... . روی پاکت نوشته بود قیمت برای مصرف کننده 210 تومان. فروشنده شاکی شده بود و می‌گفت این روزها سکه ده تومنی از کجا پیدا میشه. خواستم یک 25 تومنی بهش بدم قبول نکرد. گفت با این کارها مردم رو می‌اندازند تو روی هم. راست می‌گفت.
     از کنار 25 تومنی و دفترچه‌ها و فیش ها کلوچه رو برداشتم. قوت لایموت من! طعم نارگیل و شکر و وانیل و آرد! یاد پادگان و روزهای آموزشی افتادم. بعد از کلی دویدن و نرمش و رژه صبح‌گاه و کف کردن، یه چای و کلوچه از بوفه پادگان می‌گرفتم و زیر سایه یه درخت کنار آفتاب ساعت 8 صبح، کنار بقیه سربازهای همدوره‌ام صبحانه می‌خوردم. تکرار لباس‌های یکرنگ، احساس‌های یکرنگ، پوتین‌های یکرنگ و کله‌های یکرنگ. و بعد تکرار می‌کردم روزهای اون دوران رو... .
     کیف و دفترچه‌ها و فیش‌ها رو برداشتم که داخل کیف دستی‌ام بذارم. روی کیف یه پشه نشسته بود. چند لحظه که نگاهش می‌کردم یاد حرف دوستم افتادم: پشه ها رو نباید کشت چون قلبشون نمی‌دونم چند ده هزار بار در دقیقه می‌زنه! خنده‌ام گرفت. بی‌حال فوتش کردم. افتاد رو میز. مرده بود. کیف و دفترچه‌ها و فیش‌ها رو داخل کیف دستی‌ام گذاشتم و روز دیگه ای رو شروع کردم.

/ 18 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهمن

به مجتمع وبلاگ های افغانستان بپیوندید مجتمع وبلاگ های افغانستان کلبه ایست برای ملاقات هم وطنان تان www.afghan-blogs.blogfa.com

شیده

سلام و سلامتی تقدیم ست دوست خوبم سپاس از این که برایم نظر ماندید. خاطره تان را همین الان خواندم جالب بود, دوران سربازی و اصولا هر دوره دیگری که برای آدمی خاطرات جالب و به یاد ماندنی به جا میگذراد. موفق باشید

مهدی

سلام توی یکی از ژستهاتون این قطعه رو آوردین که گر زحال دل خبر داری بگو.... میخوام ببینم من از کجا میتونم اونو گیر یبارم ؟ خیلی برام مهمه و دوسش دارم خواهش میکنم. اگه میشه بهم ایمیل بزنید ممنون[گل]

حبيبي

سلام یک همسایه داشتیم سوسک های تو خونه شو می کرد تو قوطی کبریت بعد می آورد تا من با لنگه کفش بکشم چون خودش دلش نمی اومد [خنده] جان من پشه ها رو بکش ممنون که سر زدی

قادری

چندمین بار خواندمش عالی هست

سایه حمیدرضا

درود! دوست گرانقدرم! از حضور سبزت سپاسگذارم و ممنونم از حسن نظرتان. من هم مثل شما امیدوارم کودکان سیزده ساله فردایی بهتر رو شاهد باشند و تکرار هر روزه ی روزهای تکراری به پایان برسد. (کلوچه و شیر و ...) راستی پشه ها روزها کجا می رن؟ بدرود!

ه.عدالت

با سپیدی دیگر به انتظارت نشسته ام کوبه خانه ام را بکوب

ه.عدالت

با سپیدی دیگر به انتظارت نشسته ام کوبه خانه ام را بکوب

علی

آفرین خیلی قشنگ نوشتی راستی وبلاگ شما در پیوند با وبلاگ من قرار گرفت. آسمان مال تو باد و زمین هم[گل]

اردیبهشت

انقدر مرور نکن بسه دیگه یه چیز جدید بنویس[لبخند]