ساز نو

امروز خیلی دلم می خواست وقت بذارم و مطلبی که خیلی وقته می خوام بنویسم رو بنویسم، ولی راستش باز هم دست نداد ... .

دیروز یه سری رفتم پیش آنوشای دایی. کوچولویی که با اومدنش به خونه رنگ و بوی دیگه ای داده. بغلش کرده بودم. صومی هم کنارم نشسته بود و از زبون کوچولوی نازش با داییش حرف می زد.
به موهای لطیف و کوتاهش دست کشیدم و نگاهش می کردم. مثل فرشته ها، معصوم و ناز، خوابیده بود که خمیازه ای کشید و دستهای کوچکش رو باز کرد و تمام هیکل کوچکش رو منقبض کرد. بعد چشمهاش رو یه لحظه باز کرد نگاه نوزادش رو به من انداخت و لبخندی زد و دوباره آرام خوابید. مشتش نیمه باز مونده بود و دستش رو کنار سرش رها کرده بود ...
از خونه که راه افتادم این تصاویر رو تو ذهنم مرور می کردم و زمزمه می کردم که:

هنوز دست تو تنها، خودِ سازه! مگه نه؟
با تو جمعه ی دلگیر، چه دلبازه! مگه نه؟
صدای تو بی پایان، سرآغازه! مگه نه؟
خواب این شرم شرقی چقدر نازه! مگه نه؟

در این خواب بد بد، من و تو خوب خوبیم!
من و تو شرق و غربیم! شمالیم و جنوبیم!

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
سلیمه

وقتی بچه ی خواهرتونو رو توصیف کردین، دلم غنج رفت! دایی بودن هم عجب عالمی داره ها [لبخند].

کاظم

حس خوبیه دیدن چهره و نگاه معصومانه نوزاد به قول تاگور شاید خدا هنوز به انسان امید داره

اردشیر

پی بالاخره آنوشا شد؟ آقا خیلی باحال توصیف کردی. انگار منم اونجا بودم و دیدم. راستی شیرینی ندادی ها! یادت باشه. اگه من دایی شده بودم اقلن یه شام مهمونم بودی!!!

حلقه ی دف

با من بخوان... با سرو اين سرود تازه را در مستي مورچگان به گندم رسيده...[گل]

اردیبهشت

ناخن هاش بلند شده دایی باید بیای بگیریشون...