خاک

یک ماهی بیشتر است که ننوشته‌ام. پیشامدهای مختلفی گذشته که هر کدام را به فرصتی - اگر دست داد - می‌نویسم.

به خاک فکر می کنم. زمانی که اولین بار باغچه را دیدم. و به نیازهای فیزیولوژیکی.
به خاک بازی کودکی ام فکر می کنم. و به امنیت و نیازهای اجتماعی ام.
به خاک شکافتن نوجوانی ام فکر می کنم که گلی بکارم. و به نیاز به احترام به خود.
و به گلهای پیاز فکر می‌کنم که احساس شکوفایی را در من باز خواهد کرد. *

آرامش «علی» را می فهمم. روزهایی بود که آرامش را در از این دست چهره ها می‌دیدم. و حالا می‌دانم که نبود. و شکستن «شیده» را با شکستن پیاله ها می‌دانم. روزهایی هست که شکستن ها را می‌بینم. به زمین مادر فکر می‌کنم. به خاک. به خاکی که از آنم. به خاکی که زبان‌ها و ملیت‌ها و قوم‌ها و سنت‌ها و مذهب‌ها فراموشش کرده‌اند. و به استعدادهایی که باید شکوفا شوند تا از دیدن زیبایی آنها همه سرشار ... .

-------------------
*  پانوشت:
درست یا غلط اما واقعا قابل تامل ، «مازلو - روانشناس آمریکایی (1970-1908 )» نیازهای انسان را به پنج طبقه تقسیم کرده :
1- نیازهای فیزیولوژیکی
2- نیازهای ایمنی و تأمین
3- نیازهای اجتماعی
4- نیازهای مربوط به مقام و احترام
5- نیازهای مربوط به خودشناسی ( شناخت شخصیت و خودیابی )
و تنها در صورتی انسان به طبقه‌ای از نیازها وارد می‌شود که نیازهای طبقه‌ قبل را در خود تمام کرده باشد.

http://www.yeharfetaze.blogfa.com/post-80.aspx
http://ravin.blogfa.com/post-17.aspx

/ 7 نظر / 14 بازدید
اردیبهشت

سلام الان با مادر و پدر وبلاگ شما را خواندیم و انجا که در مورد خاک باغچه و نیاز فیزیولوژیک گفته بودید... ناگاه یاد یک بچه دیوانه ای افتادم که در دوران کودکیش خاک می خورد و دست آخر با تدبیر مادربزرگش خاک فلفل زده خورد و نمرد![نیشخند][زبان][ماچ]

علی

سلام دوست خوبم. من هم خیلی وقت ها به خاک فکر می کنم و به بدن خودم که چگونه از خاک گوشت و خون و استخوان درست می شود و بعد روحی که در آن دمیده می شود. اما همیشه آخر فکرهایم به نتیجه تلخی می رسم که چرا وقتی که باید به خاک بودنم فکر کنم ، نمی کنم... راستی دلیل این لینک آخری را ننوشتی؟ آسمان مال تو باد و زمین هم[گل]

نسیم خیس کولی

سلام می بینی این چرخه چقدر هوشمندانه است. از خاک به جان از خاک به تعالی .... خاک بذر همه جاودانگی هاست

فریبا

ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان , وی مطربان دف شما پر زر کنم باز آمدم , باز آمدم , از پيش آن يار آمدم در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين آنجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی کندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

عسل

صدای شکستن ها همیشه به گوش می رسد شکستن پیاله های یه دست فروش !!!! حتی صدای شکستن استخوان ها و حتی شکستن قلب یک مادر ....صدای شکستن کمر یک پدر... و زجر آورتر از همه احساس ناتوانی در مقابل این همه شکستن ها ... خاک شو قبل از آنکه خاک شوی...

حمید

سلام بچه ها چه طورید . چرا اینقدر کم می نویسید.

اردشیر

راجع به پانوشت: من این دسته بندی رو دیده بودم. نکته جالب این دسته بندی برای من قرار گرفتن «س.ک.س» در نیازهای فیزیولوژیکی بود. به این نتیجه رسیدم که ما ایرانی ها هیچ وقت (حداقل قبل از ازدواج) نمی تونیم به برآورده شدن نیازهامون فکر کنیم. بعد از ازدواج هم که اصلاً فرصت فکر کردن به نیاز پیش نمی یاد. پس تا آخر عمر یه چیزی کم داریم...