دریای بی پایان

سلام، شعری از فریدالدین عطار که بسیار زیباست:


چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین داری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

اگر آن گوهر و دریا به هم هردو به دست آری
تو را آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
یقین می دان که هم هردو بود هم هیچ یک نبود
یقین نبود گمان باشد، گمان نبود یقین باشد

درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم
نداند هیچ کس این سِر، مگر آن کو چنین باشد
اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی
نشانی نبودت هرگز، چو نفست همنشین باشد

اگر صد سال روز و شب ریاضت می کشی دایم
مباش ایمن یقین می دان که نَفست در کمین باشد
چو تو نفسی ز سر تا پای کی دانی کمال دل
کمال دل کسی داند که مردی راه بین باشد

تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور
که صاحب دل اگر زهری خورَد آن انگبین باشد
نداند کرد صاحب نفس کار هیچ صاحب دل
وگر گوید توانم کرد، ابلیس لعین باشد

اگر خواهی که بشناسی که کار راستین هستت
قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
اگر از نقطه ی تقوا بگردد یک دمت دیده
سزای دیده ی گردیده میل آتشین باشد

تو ای عطار محکم کن قدم در جاده ی معنا
که اندر خاتم معنا، لقای حق نگین باشد

/ 4 نظر / 19 بازدید
فرید پوربزرگ

با سلام و خسته نباشید و ممنون از وبلاگ خوبتون. با تبادل لینک موافقید؟ با تشکر

دلارا

Salaam, Mamnoon donbaal'e in sher boodam . Ejaaze hast shoma ro dar linkaam ezzaafe konam?

با سلام بله سد در سد موافق هستم ممنون هز پاسختان با سپاس

دلارا

با سلام بله سد در سد موافق هستم ممنون هز پاسختان با سپاس