یک اتفاق ساده

      در که باز شد پسر با بسته‌ای که دستش بود وارد خونه شد. پیرزن از مقابل شوهر پیرش رد شد و به استقبال پسر می‌رفت که پسرش پیراهنی که تازه براش دوخته بود رو دستش داد. از برق چشمهای پیرزن معلوم بود که از رنگ زیتونی پیرهن تازش خیلی راضیه و تو دلش به پسرش می‌نازید. به پیرمرد نگاه کرد: با چشم‌های دوخته شده به تلویزیون محو شنیدن اخبار بود. با چشمهاش نقشهای آبی و نارنجی ملایم پیرهنش رو دنبال می‌کرد و لحظه هایی رو تصور می‌کرد که پسر پیرهنش رو می‌دوخت. مشغول پوشیدن پیرهن که بود باز پیرمرد رو دید که هنوز سرگرم تلویزیون بود. مقابل آئینه ایستاد و خودش رو در لباس تازه برانداز کرد. با نگاه پیر و مهربانش پسرش رو در آغوش گرفت و بوسید. از آئینه نگاهش به پیرمرد افتاد که چشم‌های به تلویزیون دوخته شدش سنگین می‌شد ...

/ 4 نظر / 15 بازدید
لب خاموش

سلام زندگي کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامي ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتي اگر نباشيم مطلب جالبی بود وبلاگ من هم به روز شده خوشحال ميشم بيای .تورا من چشم در راهم <<یا حق>>

مژگان

سلام. قلمتون پر جوهر تبادل وبلاگ انجام مي دي ؟

مژگان

سلام ذست من مهتابی دست تو آفتابی فاصله ی دست تو و من فقط يک دست است! پس دستت را دراز کن تا من مهتابی آفتابی شوم وبلاگ موفقی دارين سر بزنيد به بهار آرزوهام منتظرتونم

نرگس

سلام .زندگی هميشه همينه موقعی که می خوای بهت توجه کنند همه خوابند وقتی ديگه واست بی اهميت ميشه که نگات کنن و دلی واست نمی مونه و احساسی تو دلت نيست ميان دنبالت حيف که دير ميان.... مرسی که بهم سر زدی از نظرت خيلی خوشم اومد اميدوارم بازم بهم سر بزنی من معمولا هرهفته به روزم خوشحالم می کنی بيای اما نمی خوام که حال و هوات پاييزی شه