پنجشنبه آخر سال


وقتی رسیدم هنوز کسی نیومده بود. دست به کار شدم. به خیال خودم مثل روزهای آخر که از پشت در ICU براش شعر می خوندم، غزل حافظ رو زمزمه می‌کردم، ظرف آب رو پر می‌کردم و سنگش رو می شستم و هر از گاهی با قطره ای اشک آب رو همراهی می‌کردم: 

   عـکـس روی تو چـو در آییـنه جــام افـتـــاد     عارف از پرتـو مــی در طمــع خـام افتـاد
   اینهمه عکس می و نقش نگارین که نمود     یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتـاد
   زیر شمشـیر غـمش رقـص کنان باید رفـت     کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد

دیگه بهار داره میاد. این رو دیشب که دیر وقت به خونه رسیدم از عطر شکوفه‌های زردآلوی حیاط فهمیدم. این آخرین پنجشنبه امسال بود. سنگ مزار رو که می‌شستم متوجه جوانه هایی شدم که از لابه‌لای حاشیه کنار سنگ و از وسط سیمان نوک زده بودند بیرون. سلام کردم و گرد و خاکشون رو پاک کردم:

از سر خـاک تو هر سبـزه که صبـحی رویـیـد
دل به من گفت که این سرو پر آوازه ماست

بعد گلهای صورتی رنگ رو یکی یکی از ساقه جدا کردم و یه طرح صورتی رنگ ساختم. کنار صورتش. و با غنچه ها اسمش رو زینت دادم. بعد با گلاب مزارش رو صیقل دادم و کمی هم به صورت گلهای صورتی‌اش پاشیدم. و بعد کنارش نشستم و درددل کردم.

   صوفیــان جـمله حریفـند و نـظـر بـاز ولــی      زیـن میـان حافظ دلسوختـه بد نام افتاد

بعد بقیه اومدند. مادر با سبزه و گل و خواهر و برادرها. با هر قطره اشکشون هم قدم شدم و بعد خداحافظی کردم و ...

 

/ 4 نظر / 17 بازدید
آیدا

مرگ پايان کبوتر نيست. مرگ وارونه ي يک زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن ميگويد. مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره ي سرخ گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرک است...

محمد فیاض

سلام ممنون که سر زدی ... . نظرت رو خوندم و خوشم اومد . ممنون . راستی این که نوشتی خیلی لطیف است . موفق باشی [گل]

حامد

داداش باصفای خودمون رو عشقه که اینقدر لطیفه دلش

حمید

گاهی غم سراسر وجودت را در بر میگرد وچون خوره در انزوا تمتمی روحت را می بلعد و مرا حتی یارای گفتن وگیرستن نیست آن وقت: یاد بعضی نفرات روشنم میدار رزق روحم شده است مهربانی احمد آشنایی حامد سرخوشی وحید صومی عزیز پدر چون کوه مادر ی چون دریا و محجوبه ی زیبا شادباش ودیر زی