آشنا

     «دو سال پیش. زنی با چادر نماز سپید وارد اتاق شد. نگاه مبهمی به افراد داخل اتاق انداخت. سپس نگاهش را خسته به سوی پسرش چرخاند که روی تخت روبرو تازه از خواب مرفینی بیدار شده بود. تسبیح به دستش بود و رفت و روی صندلی کنار تخت نشست. جای سوزن‌ها و خونمردگی‌های بدن پسر نشانی از روزهای سخت درمان می‌داد. مادر به چشمان پسرش خیره شد. پسر آرام چشمانش را بست و مادر ذکر کنان سرش را کنار زانوی پسر روی تخت گذاشت. احساس غریبی در وجودم شکل می‌گرفت. همدردی، آشنایی، نزدیکی ... نمی‌دانم. شبحی از پشت اسمی غریب و گنگ سرک می‌کشید...»

***

      مثل همیشه ترافیک. صف طولانی و به همریخته ماشین‌هایی که به دنبال راهی برای عبور هستند. داخل یکی از همین ها نشسته‌ام. سرسبزی اتوبان مدرس را رد کرده‌ام و وارد همت می‌شوم. وقت نشیمن خورشید است و آسمان رو به تاریکی گذاشته. نور چراغ ترمز خودرو‌ها از پشت قطره‌های باران روی شیشه به ستاره‌های چشمک‌زن آسمان شبیه شده. با حرکت خودرو‌ها چراغ‌ها هم خاموش می‌شوند. انگار که آسمان شب را ابر بگیرد. که الان دو سه روزی هست که آسمان ابریست. برف پاک کن را که روشن می‌کنم ستاره‌ها پاک می‌شوند...
      سید گفت: «زمان رفتن بگو یه نگاهی بهش بندازم» . مسئول تاسیسات شرکت ماست. تلفنی خبرش کردم. کیفم را داخل ماشین می‌گذاشتم که رسید. مثل دو سه هفته اخیر دو پسرش همراهش بودند. کوچکتر که چند سالی بیشتر ندارد دستش را از دست پدر که مراقبش بود و محکم دستش را گرفته بود در‌آورد و به قصد دنبال کردن بچه گربه‌ای دوید. پسر بزرگتر - وامانده در حال و هوای کودکی و کمک به پدر - به دنبال برادر دوید تا از خیابان رد شدنش را مراقبت کند. سید کمی با موتور سرگرم بود که گفت: «روشن کن». اهرم را چرخاندم. برف پاک کن روشن شد. برای بار چندم زیر چشمی پسرانش را پایید و با لبخند به من نگاهی کرد. غم در صورتش نقش بسته. از وقتی سرطان همسرش را ازش گرفت، نگاهش هم تغییر کرد.
      به تقاطع چمران نزدیک می‌شوم. صدای اصطکاک تیغه‌ها روی شیشه کم شدن باران را خبر می‌دهد. اهرم را می‌چرخانم. خط‌های باران روی شعاع حرکت تیغه‌ها شهر را خط خطی کرده. بیرون دایره و روی گرد و غبار شیشه جای قطره های باران نشسته. گرد و غبار تندباد دو روز قبل بهشت زهرا. به قطعه مقصد «امیر محمد» رسیده بودیم. دایی پیکر نحیف پسر نه ساله‌اش را در آرامگاهش گذاشت. به مزار فرزندش نگاه می‌کرد و با صدای لرزان و بغض‌آلود زیر لب زمزمه می‌کرد. تندباد شروع شده بود و باد خاک را با خود می‌برد.
      از کنار برج میلاد و سازمان انتقال خون رد می‌شوم. اینجا دیگر برایم آشناست. مثل سرطان که قبلا برایم معنایی دور و گنگ بود. از دو سال پیش همه چیز تغییر کرد. و از چند روز بعدش سرطان برایم معنی آشنایی شد. روزهای عمر ما گذشت و همین روزها به واژه‌های زندگی معنای دیگری داد... . 

/ 19 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیدا

سلام حامد جان خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم فقط می تونم یگم امیدوارم دروغ باشه! بسیار وقت ها از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم اما در همه چیز رازی نیست گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

عسل

نگاه های سرد و چهره هایی که حسرت دیدن لبخند رو برای همیشه بر دل آدم می گذارند .من دیده ام بارها و بارها و چیزی که آزارم میده احساس ناتوانی...[ناراحت]

نهان کوچولو

سلام می خواستم یه سوال ب1رسم تو به نمایشنامه های بهرام بیضایی علاقه داری؟ اصلا به خود بیضایی علاقه مندی؟

روح اله

مخلصیم

برای تفنن

چرا اینقدر دیر به دیر من این قدر گرفتارم و در به در زود تر آپ می شم شاید چون تازه کارم شاید. وبلاگت رو به پیوند هام اضافه کردم باز هم منتظرم

کلاس داستان نویسی

کلاس داستان نویسی در کرج برای اولین بار با سیامک گلشیری ( استاد دانشگاه تهران )

ima

خوبه

صابر رمیم

سلام وبلاگ جامع و زیبایی داری انشالا بتونی هروز پر بارتر به کارت ادامه بدی خوشحال میشم سر بزنی به مداد سیاه بهترین مقالات روانشناسی مطالب جالب و طنز بهترین داستانک های ایرانی و خارجی زندگی نامه بزرگان و اساتید ایرانی و خارجی عکس های کمیاب و زیبا و.....